
همیشه آرزو داشتم با مردی ازدواج کنم ک موهای جوگندمی، چشمای آبی و صورتی سرخگون داشته باشه...
دیروز توی کافی شاپ نشسته بودم و ی بار دیگه داشتم ب مرد ایده آلم فکر میکردم...
سرم رو بالا ک آوردم... وای ن... باور نکردنی بود... خیلی هم باور نکردنی...
ی مرد با موهای جو گندمی، چشمای آبی و صورتی سرخگون از میز روبرو داشت ب من نگاه میکرد...
مشخصاتش با اون چیزی ک همیشه تو ذهنم بود مو نمیزد...
تو همین فکرا بودم ک از جایش پا شد و طرف من اومد...
ازم پرسید: ببخشید میشه اینجا بشینم؟؟؟
نمیدونستم باید چی بگم... همینجور بهش خیره شده بودم... منتظر جوابم بود و من هم سری برایش تکان دادم و او هم نشست...
ساعت ها با هم حرف زدیم... خیلی مهربان و خونگرم بود...
لحظه ای بعد ازم خاستگاری کرد... نمیدونستم باید چیکار کنم...
باید چی بگم؟؟؟
اصلا خواب بودم یا بیدار؟؟؟!!!..
همه چیزش با مرد ایده آلم مو نمیزد اما من بهش پاسخ منفی دادم...
و کاملا هم قاطع بودم توی تصمیمم...
شاید این سؤال تو ذهن شما باشه ک آخه چرا؟؟؟
همونطور ک گفتم اون عین عین عین مرد ایده آلم بود، اما...
اما...
اما اون 81 سالش بود...
نظرات شما عزیزان:
:: موضوعات مرتبط:
مطالب گوناگون،
،